ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 18 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

بیست و شش ماهه ی ما

1392/7/27 11:12
نویسنده : ندا
264 بازدید
اشتراک گذاری

بابا جون تبریز بوده، هلی کوپتر می بینی، می گی مامان با هلی کوپتر میخوام برم تبریز...

با کسی که خیلی باهاش رفیق میشی شوخی های خاصی می کنی، مثلا دستتو مثل گوشت کوب میزنی به پشتش...

داری لالایی می گی: لالا لالا گل مامان، گل بابا...

خیلی از کتاباتو که برات خوندیم و ادامه ی شعراشو میخونی...

جدیدا طلب کاغذ و خودکار و مداد و مدادرنگی و بیشتر می کنی، همه چیزم می کشی، البته نامفهوم، تازه ازت سوال می کنیم که مثلا هواپیما که کشیدی کجاست درست هم نشون میدی...

اعداد و تقریبا تا بیست می شمری...باید تو مودش باشی...

بین کارتهات حیوونایی که می گم و می تونی پیدا کنی...

سم سوسک گرفته مامان جون واسه خونشون، می گی مامان غذای سوسکه!؟

بی مقدمه میای می گی مامان نخود داریم؟

دایی هادی داشت یه موضوعی رو می پیچوند بابا گفت هادی نپیچون، تو هم گفتی دایی پیچونی نکن!

خوابت نمیبره ، بالشتو میاری می گی مامان توش قورباغه ست صدای قورباغه میده بعد تلاش می کنی که قورباغه رو در بیاری...

25مهر یه دفعه دیدم دو تا شعر یه توپ دارم قلقلیه و پیشی پیشی ملوسمو داری خودت به تنهایی کامل می خونی...

سوره ی حمد و تقریبا یاد گرفتی...

با هر کسی که نماز میخونه نماز می خونی...

بانک ها رو خیلی خوب می شناسی، وقتی سوار ماشینی به هر بانکی می رسی میگی مامان بانک، معمولا بانکها هم همشون بانک انصارن...

برات مهمه که دوست داشته باشم، می پرسی مامان دوسم داری؟

عاشق پل، پله برقی، مترو و ... هستی، صبح زود بیدار شدی می گی مامان من و ببر تهران با مترو...

دو تا فحش بلدی، یکیش پسر بد، یکیشو از خلاقیته خودته می گی پیشده...

با آرتین جون که برات آمبولانس آورده هم کلی رفیق شدی...

ابوالفضل و آرتین

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

نسم مامان آرتین
4 آبان 92 8:40
ای جون دلم مامان جون این بچه رو این همه دنبال نخود سیاه نفرستید که هی دم به ساعت نگه نخود


فهمیدیا